حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

یکشنبه, ۹ آذر , ۱۳۹۹ 14 ربيع ثاني 1442 Sunday, 29 November , 2020 ساعت تعداد کل نوشته ها : 1330 تعداد نوشته های امروز : 2 تعداد اعضا : 9 تعداد دیدگاهها : 18×
کاری که اجرش از شهادت بالاتر است
۰۳ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۴:۵۶
شناسه : 1044
بازدید 110
5

کاری که اجرش از شهادت بالاتر است امام علی(ع) می فرمایند: مجاهد شهید در راه خدا؛ پاداش او بزرگتر از پاداش عفیف پاکدامنی نیست که توان بر گناه دارد و آلوده نمی گردد. همانا عفیف پاکدامن فرشته ای از فرشته هاست. می خواهم یک بار با دقت و رها از عادت همیشگی ببینم، چشمهایم را […]

ارسال توسط :
پ
پ

کاری که اجرش از شهادت بالاتر است
امام علی(ع) می فرمایند: مجاهد شهید در راه خدا؛ پاداش او بزرگتر از پاداش عفیف پاکدامنی نیست که توان بر گناه دارد و آلوده نمی گردد. همانا عفیف پاکدامن فرشته ای از فرشته هاست.
می خواهم یک بار با دقت و رها از عادت همیشگی ببینم، چشمهایم را می گشایم و به آنی خشکم می زند! چه دنیای رنگینی شده؛ چرا همه می کوشند جسمشان را زیباتر نشان دهند و نگاه ها را به سوی خود جلب می کنند. بیشتر که دقت می کنم می بینم عده ای چه “بی پروا” تلاش می کنند ظاهرشان را نشان دهند! و من نیز گویی در میان آنانم!
“بی پروا” نه! زیادی مثبت است! بگذار به دنبال واژه ی مناسبتری باشم، نه بگذار به دنبال خودم باشم! خودم…
بگذار مرور کنم خودِ خودِ فراموش کرده ام را. بگذار بگویم از نشان دادن پوسته برونم را؛ جلوه گری ام را؛ صورت نقاشی کرده ام را…
از خودم می پرسم چرا؟! این همه وقت گذاشتن و وسواس داشتن برای کاری که چه بخواهم چه نخواهم نهایت موفقیتش این می شود که دلی را که متعلق به من نیست بلرزانم؟ ارزش من آیا واقعا در این است؟ نجابت من این است؟ً نه اینطور نمی شود من برای این کارها آفریده نشدم
می خواهم پناهی بیابم ، تا آرام کنم دل بی قرارم را. به کجا بروم؟! دانشجوام. شنیده ام جایی در دانشگاه هست که اگر نفس تو مخلصانه باشد، آنجا مرید آستان حق خواهی شد. به بسیج می آیم و شروع می کنم. چه زیباست همپای مشتاقان به پیش رفتن! و چه سریع مشغول می شوم و قوی می گردم و شهره می شوم. ناگهان اما موجی به سویم می آید و مرا نیز با خود به زیر می برد! آنجا می شنوم: “اینجا چادر عَلَم است، پرچم است، ” آه از نهادم برمی خیزد. قبول دارم بدون عَلَم نمی شود…
مانده ام چه کنم؟ خدایا خانواده ام را چه کنم؟ من و چادر؟! محال است راضی شوند دخترشان امل شود! امل؟! واقعا چادری بودن امل بودن است؟ نه قبول ندارم. من دیده ام که آنان که چادر بر سر دارند صورتی مهربان دارند، آرامند، چشمانشان با من حرف می زند و دست پر مهرشان به سویم دراز می کنند و با رفتارشان به من ثابت می کنند تمام آن شایعه ها دروغ است و اصلا مرا به دیگران چه کار وقتی درستی کاری را می دانم
ناگهان کسی می آید! نمی دانم چرا؟ از طرف که؟ و برای چه؟ اما می آید. می گوید از ذات زن بودنم. ظرافت طبعم. از ارزش زیباییم. می گوید از پاکی من و البته از غفلت من! از خدایم می گوید. از اینکه با چه نگاه منتظری چشم به من دوخته تا به آغوش مهربان تر از مادرش پناه ببرم و خود را بیابم…
همان موقع ها می شنوم در دانشگاه موسوم رحیل است… به سوی سرزمین های نور؛ راهیان نور…
معطلش نمی کنم… برای دیدار با معراجگاه مردان عاشق خونین بال لحظه شماری می کنم.
به شلمچه می رسم. به طلاییه. به هویزه!
چه می شنوم؟ خدایا! واقعا می شود؟؟؟ همان حرف هایی را که آن مرد می زد، اکنون کاروان سالار آن ها را در گوشمان زمزمه می کند:«لااله الا الله؛ یعنی اینکه همه وجودت خدا شود؛ از همه چیزت بگذری برای خودش و…»
موجی از اشک به چشمانم هجوم می آورد؛ سرازیر می شود و درون و برونم را از غبار تن می زداید، باورم نیست! به خدا قسم شهدا زنده اند… و در طلاییه عهد می بندم تا برای همیشه میراث دارشان شوم.
من شیوه زهرا(س) را می خواهم؛ و درس زینب(س) را در همه چیز و یک قدمش هم پوشش است. من چادرمی خواهم.
به خانه برمی گردم. با دلی که به سان کودکی بی قرار؛ در سینه ام بالا و پایین می پرد. انتخاب چادر برای همیشه؟ هزار وسوسه باز می خواهد منصرفم کند، خدایا آرامم کن.
با چشمانی پر از اشک به نهج البلاغه مولای مظلومم پناه می برم. نمی دانم چرا و به دنبال چه هستم اما نیت می کنم، می گویم: «مولایم بگذارید جواب آخر را خود شما بگویید. بگذارید این آرامش همیشگی شود. بگذارید…»
و کتاب را باز می کنم…
خدای من! مهربان من! انگشتانم از روی صفحه سر می خورد و چشمانم تنها این حکمت را می بیند:
«مجاهد شهید در راه خدا؛ پاداش او بزرگتر از پاداش عفیف پاکدامنی نیست که توان بر گناه دارد و آلوده نمی گردد. همانا عفیف پاکدامن فرشته ای از فرشته هاست.»
حجت بر من تمام شده بود. چادرم را با افتخار بر سر گذاشتم.
شد زندگی من. تاج بندگی من.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

*